ليلي گفت : من!
خدا شعله اي به او داد .ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت .سينه اش آتش گرفت.
خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمينم را به آتش بكش.
***
ليلي خودش را به آتش كشيد.خدا سوختنش را تماشا مي كرد.
ليلي گُر مي گرفت.خدا حظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتشش تمام شود .
ليلي چيزي از خدا خواست .خدا اجابت كرد.
مجنون سر رسيد .مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .
***
خدا گفت : اگر ليلي نبود زمين من هميشه سردش بود.
منتظر قسمت دوم پست قبلي نباشيد ![]()
صبح که شد، آدم هرکاری کرد حوا از خواب بلند نشد. خدا گفت تنها راهش سیبه که فقط روی زمین هست. آدم بار و بندیلش رو بست و از بهشت به هوای پیدا کردن سیب بیرون زد. ما همه تو خواب حواییم تا آدم برگرده و واسه بیداری حوا سیب بیاره..........
اولین باری که بادبادک هوا کردم یادم نیست چند سالم بود، شاید قدری از تو بزرگتر بودم ولی خیلی هیجان داشت،
یادمه فکر می کردم بزرگترین کار دنیاست ، شبیهِ دوست داشتن ...
بادبادکم قرمز بود، با دنباله های رنگی و می خندید و منم بهش می خندیدم.
شبِ قبل از رفتنش کلی براش لالایی خوندم و قول گرفتم بالا که رفت گاهی پایین رو هم نگاه بکنه،
یکی چشمای ِمنتظرش رو به اون دوخته آخه! بعد خندید و گفت:
مگه می شه من اون بالا بمونم ؟ پس دلمو چی کار کنم ؟... بغلش کردم .
تا صبح خوابم نبرد ولی ، می دونی، بادبادکم تنها بادبادکم بود ...
ما هردومون با همین خیالِ پشتِ ابرها رفتن شاد بودیم ، هر شب هم کلی رویاهایِ دو نفره می دیدیم که رفتیم آسمون،
ولی همین، اون هیچ وقت نمی خواست بره ، یا حداقل من این طوری فکر می کردم!
بادبادکم ساده بود، فکر می کرد آسمونم مثل اینجاست،
یادش نبود آسمون خیلی دورتر از این حرف هاست و وقتی دور شدی، دور شدی و دیگه نباید یادت بیاد کی کجاست،
باید فقط بگردی دنبالِ یه بادبادک دیگه و براش قصه هایِ تازه بنویسی و روز به روز بیشتر یادت بره نَخِت که حالا خیلی
طولانی شده و تا اون طرفِ ابرها رفته ، مالِ کجاست ...
بادبادک موند اون بالا، باید عادت می کردم، بعد گاهی یهو صداش می کردم یه چیزی بهش بگم ، یادم می افتاد نیست !
براش یادداشت می ذاشتم اگه اومد بخونه، حالا همه ی یادداشت ها اینجاس، همشون نخونده...
بالایِ ابرها شاید دنیا یه رنگ دیگه اس، شاید این قدر خدا هست که زیاد غصه نخوری و هر روز بادبادک های
تازه ببینی و بخندی و از سبُکی ات لذت ببری ... شاید این قدر جا هست که برای ایستادنت لازم نباشه چند نفر
لِه بشن ، شاید راحت می شه فراموش کرد اون پایین ، تهِ تهِ نخت می رسه به دلی که گاهی تنگت می شه ...
داره کمکم باورم میشه که زندگی یه اصل بدیهیه که هممون قبولش داریم ولی هی داریم برای همدیگه ازش مثال میزنیم...
پیامبر فریاد زد: « اگر میتوانید، دینی بیاورید که چنین در آن شادی باشد! »...
از اینجا تا ته جهنم خیلی نباید راه باشه؛ اما سرده.
اما باد مییاد. اما من هنوز بخشیده نشدهم؛
اینو میشه از گیجیهای بیابانی گاهوبیگاه خاطراتم هم فهمید...
که زندگی همهش یه بکگرانده...
همهش یه لایهست که اونم بکگرانده
و همهی بقیهی لایهها زیر اون قایم میشن؛
قایمشون میکنیم؛ حذف میشن...
و من و تو
تو این بکگراند به این بزرگی
گندهگی،
سفیدی،
فقط میتونیم آرزو کنیم که برف بیاد
تا دست از دویدنِ بدون قطبنما
دماسنج
گونیا
برداریم...
از همانهایی که تو لایشان گم شدی؛
گم، محو، بزرگ، پیچیده…
تقصیر خودت بود، از اول هم بالغ بودی…
.
.
فصل هم، میشود واحد زمان باشد؛
مثل روز، مثل ماه، دقیقه، تپش، عمر
- از همان یکبار مصرفها، با اشانتیون خوابهای لزج-
تو،
- خالی، ساده، تهی، خاکستری کمرنگ-
زمستان، معجزه، وهم، حریم
و همهی عطرهایی که آن روزها را به یاد میآورند
- از بدون تولد، سبز نه-
و همهی ترانههایی که آن روزها را به یاد میآورند
- حلقه، ناگهان، ناخودآگاه، زرد-
و همهی آن روزها
ی لعنتی
ی ساده
ی قرمز شبانه
که آرزو میکنیمشان
که بیایند،
نیایند،
تکرار شوند، محو شوند، خاطره شوند، اسطوره شوند...
راستی تو هم
یادت هست کدام فصل بود؟
- لطفاً پس از مصرف با آب سرد بشوئید-
همهی سمبولیسمهای مبتذل
- تا آنجا که من حفظ کردهام، ویرگول آبی تیره-
به پاییز ختم میشود
یا بهار
یا یکی از همین سالهای اخیر...
دقیقاً، اخیرترین روزی که شعر میخواندیم
بو میکردیم
قید میساختیم
و ته ِ همهچیزمان
بدون نگاه به آینده
- توحش رویائی پاک، توحش رویائی عزیز، مات-
گم بود
یا سمبولی از گم شدن
مثل تو
مثل من
مثل پاییز
مثل زمستان...

لینک ثابت